در رکعت اول نماز جماعت همیشه مشکل داشتیم. آن هایی که دیر می رسیدند، آن قدر " یا الله " می گفتند که کمرمان در رکوع درد می گرفت. پیشنماز هم که از اعتراضات بعد از نمازِ متأخرین می ترسید، در رکوع، بیش از حد توقف می کرد تا کسی بعداً از او گله و شکایتی نکند. بچه ها حالات جالبی داشتند؛ اگر یک رکعت نمازشان به جماعت فوت می شد، به مؤذّن و مکبر و پیشنماز و مسئول آسایشگاه اعتراض می کردند.

منصور، نوجوان سیزده ساله، همیشه نیم ساعت پیش از اذان، سر سجاده اش حاضر بود و به دعا و مناجات مشغول. اما آن روز به دلیل طولانی بودن صف دستشویی نتوانسته بود سر وقت به نماز برسد. پیشنماز می خواست از رکوع بلند شود که صدای منصور از بیرون آسایشگاه شنیده شد. دوان دوان می آمد و مرتب یا الله یا الله می گفت. به در آسایشگاه که رسید، دمپایی هایش را به گوشه ای پرتاب کرد و سراسیمه داخل شد. شتابناک سجاده اش را باز نکرده، انداخت روی زمین و با سر و صورت خیس برای تکبیر، دست ها را به موازات گوش ها برد؛ اما تا دهان پر کرد که تکبیر بگوید، پیشنماز که بیش از حد در رکوع توقف کرده بود، قد راست کرد و نمازگزاران همراه او به سجده رفتند.

منصور سر جایش میخکوب شده بود؛ سرباز شکست خورده ای را می ماند. نمازگزاران در سجده ی دوم صدای منصور را می شنیدند که با خشم خطاب به پیشنماز می گفت: « عجب آدمیه! حالا اگر یک ثانیه صبر می کردی تا ما هم برسیم، زمین به آسمون می رسید یا آسمون به زمین. آره جون خودتون با این نمازتون برین بهشت! به همین خیال باشین»!

حواس همه متوجه منصور شده بود. به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند. همین که پیشنماز سلام نماز را داد، خنده ی جماعت به هوا رفت.

...................................................................................................

راوی: احمد یوسف زاده

تدوین و تنظیم توسط گروه فرهنگی هاتف (سایت صبح)

برگرفته از

کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:248