قاطعیت نمازگزاران
مدتی بود که اوضاع اردوگاه متحول گشته و
مخالفت آزادگان با مقررات خشک و مغرضانه ی دشمن گسترده تر شده بود. " نقیب جمال
" برای خاموش کردن ناآرامی ها مسئولیت بلوک ما را به سربازی به نام " مجید
" سپرد؛ ولی هر چه می گذشت، پهنه ی فعالیت های فرهنگی بچه ها افزایش می یافت.
مجید کوشش خود را علیه نماز جماعت به کار برد. او شبی از کنار پنجره ی آسایشگاه 4 می گذشت. نمازهای جماعت دو، سه نفره را که دید، فریاد زد: « چرا نماز جماعت می خوانید»؟ بچه ها سریع نماز جماعت را به فرادا تبدیل کردند تا وانمود کنند نماز جماعت نمی خواندند. ارشد آسایشگاه پشت پنجره رفت و به مجید گفت: « به علت کمبود جا بچه ها مجبور هستند فشرده نماز بخوانند. » نگهبان که می خواست هر طور شده از این برنامه جلوگیری کند، اعلام کرد: « از فردا شب باید پانزده نفر آن هم با فاصله نماز بخوانند؛ سپس پانزده نفر دیگر تا آخر. »
روز بعد بچه ها تصمیم گرفتند که با هم نماز
را شروع کنند تا به این تازه واردِ خام بفهمانند که نمی شود با اعتقادات آنان بازی
کرد. شب وقت نماز همگی با هم به نماز ایستادیم؛ ولی چون مجید می دانست که باید با ذلت
عقب نشینی کند و حدس می زد که به حرف او اعتنایی نمی شود، نه تنها برای سرکشی به پشت
پنجره نیامد، بلکه از آن پس هیچ حرفی از این واقعه به میان نیاورد.
...............................................................................
راوی: اصغر زاغیان
تدوین و تنظیم توسط گروه فرهنگی هاتف (سایت صبح)
برگرفته از
کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:190
قلم بدست گرفتم که حرف حق بنویسم/هر آن چه نتوان گفت بر ورق بنویسم/قسم به جان قلم خورده ام که نای قلم را/ به دست گیرم و تا آخرین رمق بنویسم